+ تصوف یا تزویر

زمانی گوساله ها پرستیده می شدند، زمانی آفتاب!

زمانی بتکده ها رواج داشتند، زمانی آتشکده ها!

زمانی آنچه خود می ساختند می پرستیدند، زمانی آنچه خود می بافتند!

فاصله باطل و حق به باریکی مویی بیش نیست و حتی گاهی کمتر از آن!

وقتی به یاد می آورم که چشم عالم را تار عنکبوتی حجاب شد تا خاتم پیغمبران از گزند همه شرور مصون بماند، بر خود می بالم!

وقتی فکر می کنم که پشه کوچکی نمرود مدعی خدایی را حقیر و ذلیل نمود، بر پروردگار مفتخرم!

وقتی خداوند جهان ابراهیم را از آتش نمرود به سلامت درآورد، در شگفت می شوم!

وقتی خالق خلق، موسی را از نیل به صحت برون آورد، و فرعون را به ذلت در آن فرو کرد، در حیرت می افتم!

حیرت و شگفت من نه از خدای خویش_چه به عقل اندک خویش قدرتی لایزال برای پروردگار خویش قائلم_ حیرت و شگفت من از این است که این انسان چقدر آیه، بینه و نشانه می خواهد تا مجاب شود!

آیا مهمانی دادن سلیمان را فراموش کرده ایم که با آن جلال و شکوه خواست روزی خلق خدا را مهمان کند و نه حتی یک روز روزی دهد! و شنیدیم چه شد. مورچه ای از رفتن سر باز زد و گفت روزی از بازوی خویش می خورم و دعاگوی خدای خویشم و منت خلقش را نمی کشم؛

و اما مهمانی چه شد؟ انچه خدا آفریده بود، تنها به سختی گردآورده بودند!! و نه اینکه آفریده باشند و اولین مهمان سر از دریا برون آرود و سه قورت غذا طلب کرد که هر روز می خورد و البته همه آن همه که جمع کرده بودند به اندازه نیم قورت نشد،

انسان اگر واقعا انسان باشد و خود را به خواب نزند،

عقل داشته باشد و با زنگار آن را نپوشاند!

اگر واقعا خداجو باشد و هواپرست نشده باشد!

اگر پرداختن به گناهان بی شمار فرصت اندکی برای حق جویی در وی باقی گذاشته باشد،

از ساده ترین چیزها به خدای خویش پناه می برد.

کمتر از پیرزنی نباشیم که دسته چرخ ریسندگی خود را برای اثبات خدای خویش کافی می دانست

اثبات وجود خدا وقتی به این سادگی میسر می شود، چه احتیاج به دانشمند، صوفی و یا فیلسوف شدن؟

و اما معارف و شناخت نیز وقتی خدا بر ما منت نهاده و راهی به همواری نبوت و مامت را برای ما قرار داده است

چه احتیاج که راههای سنگلاخ و دشواری را بپیماییم که نه مبداءی دارند و نه مقصدی

بزرگی فرمود که گفتن نمی دانم خود نیمی از علم است!

به راستی نمی دانم که آقایان از طرح اینهمه معماهای دشوار و بی جواب نقشته گمراهی خود را کشیده اند یا دیگران را؟!

هر چند به هردو کار موفق بوده اند!

 فقط می دانم که من نمی دانم آقایان چه فرموده اند!

به شرط آنکه خود بدانند چه فرموده اند!

 

ای کاش صبحی برسد که با ظهور نگاه آن آفتاب قامت همه یخهای تردید آب شود و همه ما از خواب زمستان سرد و بی روح بیدار شویم، شاخه های سرمازده و بیمارمان را هرس کنیم

جوانه بزنیم

شکوفه دهیم

و میوه هایمان را به شکرانه آن بهار جاودان انفاق کنیم

                                                                     

                                                                                 به امید آن روز...

نویسنده : فرزانه شکوهی یکتا ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها: